روزهای خوب ... روزهای بد

خرید بک لینک
روزهای خوب نداشتن یک جور بدبختی است و روزهای خوب داشتن یک جور بدبختی دیگر.

چه جوری؟ الان می گویم.

روزهای بد، روزهای نه چندان خوب، روزهای خنثی، روزهایی که اسمشان روزهای خوب نیست: شب ها مشغول فکر کردن و آهنگ گوش دادن و یک سری کارهای بیخود میشوی، شاید حول و حوش ۴ صبح بخوابی، از یک طرف دلیل خاصی برای بیدار شدن نداری و دلت می خواهد در دنیای خواب ساعتها بمانی و برای خودت همه ی غیرممکن ها را ممکن کنی و لذتش را ببری، از یک طرف احساس می کنی با بلند شدن از خواب در ساعت ۳ بعد از ظهر نصف روزت را از بین برده ای و عمرت را تلف کرده ای و از دنیا عقب مانده ای و از همه بدتر یک روز از تعطیلاتت را به این منوال گذرانده ای و یک روز دیگر به ترم جدید دانشگاه، دود، تاکسی، اتوبوس، علافی های بین کلاس ها و کلاسهای بی خودی که تا دیروقت(یعنی همان زمانیکه دقیقا هیچ وسیله نقلیه ای برای بازگشت به خانه وجود ندارد) طول می کشند نزدیک شده ای. به هر حال سعی می کنی این فکرها را از سرت بیرون کنی و علیرغم تعجبات و اعتراضات بقیه در کمال خونسردی ساعت ۵ بعد از ظهر به جای ناهار صبحانه میخوری(از همان اول هم خوشت نمی آمد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب پلو خورشت بخوری)، بر می گردی و باز هم علیرغم اعتراضات بقیه که چرا مثل گوشت لخم از این ور به آن ور می افتی خودت را پرت می کنی توی تخت و تا گردن می روی زیر پتو(از دست باد کولر و از دست آنهایی که نمیتوانند سرمایی بودنت را درک کنند و هی کولر را میگذارند روی تند)، گوشی ات را از روی حالت پرواز بر میداری (اشعه اش ضرر دارد به هر حال، وقتی شبها موقع خواب با آن آهنگ گوش می دهی تا خوابت ببرد)، می بینی هیچ پیام خصوصی و شخصی ای توی تلگرام نداری و کلا هیچ کس اصلا سراغت را هم نگرفته، تند و تند توییت های تکراری آن چهارتا کانالی که از همه بیشتر دوستشان داشتی را میخوانی، می روی توی آن دو سه تا کانالی که آهنگ های خلسه آور خوبی برای دانلود می گذارند تا چهارتا آهنگ جدید دانلود کنی(آخر زود خسته می شوی از شنیدن چندباره ی آهنگهای توی گوشی ات، دلت آهنگ جدید می خواهد) اما با دیدن سرعت اینترنت و این که باید برای هر آهنگ ده دقیقه صبر کنی تا آن دایره که وسطش یک ضربدر است کامل شود اعصابت به هم می ریزد و کلا تلگرام را می بندی، می روی توی اینستاگرام و می بینی هیچ لایک جدیدی برای جدیدترین عکست نداری، سعی می کنی برای خودت توضیح دهی که لایک دیگران هیچ اهمیتی برایت ندارد و این که تعداد لایک هایت دارد کمتر می شود از ارزشهایت چیزی کم نمی کند، خودت ولی دوست ندارد این توجیهات تکراری ات را قبول کند و روی آینه ی دلش کمی غبار می نشیند(از آن غبارهایی که رنگشان شبیه تنهایی و دلتنگی است)؛ می روی توی فید، عکس کافه رفتن دوباره و سه باره و چندباره دوستانت، هشتگهای تکراری و ملال آور و لایکی که می کنی شان چون از شادیشان خوشحالی؛ هر چند اگر واقعا هم شاد نباشند و ادای آدمهای شاد و خوشحال و از اینهایی که هر روز می روند بیرون را در آورند تا بقیه بگویند خوش به حالشان(شاید قبلا ها تو هم می گفتی ولی الان که فهمیده ای بعضی از این شادیها چقدر پوچند دیگر نمیگویی، فقط سعی می کنی امیدوار باشی که شادیشان واقعی باشد؛ شاید بعضی هایشان هم واقعا واقعی اند..)، خب این هم اینستاگرام، دوباره می روی توی تلگرام، دو تا توییت جدید آمده و دیگر هیچ. می آیی اینجا تا حالات درونی ات را بریزی بیرون ولی می بینی که خودت هم ازشان سر در نمی آوری، بلاگفا را می بندی و می روی سمت رمانی که این روزها مشغول نوشتنش هستی ولی ذهنت یاری نمی کند برای ادامه اش، دلت می گیرد. خسته ای و دلتنگ و نمیدانی دوست داری چه کاری انجام دهی، دلت گریه می خواهد، کمی گریه می کنی ولی سبکتر نمی شوی، باز هم دلت می گیرد، فکر میکنی دنیا چه مزخرف است...

روزهای خوب: برای فرار از روزهای بد تکراری خسته کننده چنان خودت را پرت می کنی وسط روزهای خوب که تا چند روز اول گیج و گنگی، روز سوم یا چهارم سعی می کنی باور کنی که خواب نیستی، شادی ات می رود بالا، دوپامین ات می رود بالا، دیوانه وار عکس می گیری، فیلم می گیری... چند روز بعد غم مثل گربه ی کوچکی توی دلت پنجول می کشد، تازه شروع می کنی به فهمیدن این که بعدا چقدر دلت برای این روزها تنگ خواهد شد، به روزهای مزخرف و زندگی کهنه ای که بعد از این روزها منتظرت است فکر میکنی و هی دلت می گیرد؛ دوست داری این روزها تمام نشوند، دوست داری کش بیایند، دوست داری هر روز به اندازه ی یک هفته طول بکشد، باز هم دیوانه وار عکس و فیلم می گیری، تا بعدا توی روزهای بد مزخرف فیلم و عکسها را نگاه کنی و دلت کمتر بگیرد(نمیدانی که اینجوری بعدا که نگاهشان میکنی دلت بیشتر می گیرد، دلت به طرز دیوانه واری می گیرد، دلت میخواهد عکسها را زنده کنی ولی نمی توانی) چند روز بعد که دوباره داری به زندگی عادی و روزهای مزخرف نزدیک می شوی، مثل هشت پایی که بازویش را دراز می کند آن روز ها بازوهایشان را دراز می کنند و دست های زشتشان خاطره های خوبی را که داری می سازی خط خطی می کند( ولی مهم نیست، بعدا دلت برای همین خاطره های خوب خط خطی هم تنگ می شود)

روزهای خوب تمام می شوند، بر میگردی به همان روزهای بد، خنثی، به همان روزمرگی مزخرف، این بار دلت با قدرتی صدبرابر بیشتر می گیرد، وقتی تجربه ی بهشت را داشته باشی و دوباره با سر بیندازنت توی جهنم روزمرگی سوزشش هزاربار دردناکتر است... باز هم به این نتیجه میرسی که زندگی مزخرف است؛ حتی روزهای خوبش هم عذاب آور است...

ذهن تبدار...

ما را در سایت ذهن تبدار دنبال می‌کنید

برچسب: روز خوب و روز بد, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 4:56

صفحه بندی