رگ و ریشه هام سیاه شد... و من هنوز سایه ی رقص های شادانه ام را میان اتاق خانه مان می بینم... تو تنم جوونه خشکید .... من هنوز همان آدمم...هنوز همانم باید باور کنم... دلم صبور بود؟ نبود. حتما نبود که به غم زمانه نمی خندید.چرا عادت نکرده بودم؟ چرا خاموش شده بودم؟ چه آفتی به من زد؟ باغبان حواسش بود؟ آسمون مست جنونی! آسمون تشنه ی خونی! لذت می بردی از خفه کردن صدای خنده های بی دلیلم؟ از خاکستر کردن شادمان بودن بی بهانه ام؟
می دانستم . می شناختم این غم نامه ی تلخ را که توی سرتاپایم نوشته بودی. سالها بود که فهمیده بودم این غم ازلی و ابدی را. فراموش کرده بودم آن من دیرین را. او که مرده بود. او که کشته بودی اش. پس چرا این قاب عکس ها همان قاب عکس هاست؟ پس چرا این یادگاریها همان یادگاریهاست؟ پس چرا این تن همان تن است؟ باید بخندم؟ باید به گریه هایم بخندم؟ دارم خواب می بینم؟
آسمان. تیشه ات نشکسته. این جا را دروغ می گفت. روی پایم نمانده ام. توی ترانه هایم نمانده ام. زندگی یک حباب روی آب نبود. تلخ است ولی اعتراف می کنم. تو بُردی آسمان. تو سالهاست که برده ای. مرا از تنم گرفتی. سالهاست که تکه تکه ام کرده ای. تو راست می گفتی. باغبان نفهمید. باغبان هیچ گاه نفهمید که چه آفتی به من زد.
ذهن تبدار...ما را در سایت ذهن تبدار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41