قصه ی من

خرید بک لینک
و من تازه دارم می فهمم که غم لعنتی چطور مثل باد سرد پاییز به من زد، وقتی توی اوج افسردگی، وقتی دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند و هر شور و شوق و جنبشی به چشمم پوچ و عبث می آید، وقتی سال تحویل می شود و لبهایم حتی به لبخندی باز نمی شود،وقتی روز به روز با آدمهای اطرافم بیگانه تر می شوم، درست وقتی که دیگر خودم را نمی شناسم، دوربین قدیمی خاک گرفته توی کمد که درست و حسابی کار نمی کرد به کار می افتد، فیلمهای دوازده سیزده سال پیش جلوی چشمم پخش می شوند و خود واقعی ام را به یاد می آورم، من را می بینم، آن من را که سالهاست در جایی که نمی دانم کجاست جا گذاشته ام، آن من را که گمش کرده ام، می بینمش، پیش رویم، جلوی چشمم، همه چیز یادم می آید، یخ می کنم، چقدر غریبه شده ام؟ چرا خودم را نمی شناسم؟

رگ و ریشه هام سیاه شد... و من هنوز سایه ی رقص های شادانه ام را میان اتاق خانه مان می بینم... تو تنم جوونه خشکید .... من هنوز همان آدمم...هنوز همانم باید باور کنم... دلم صبور بود؟ نبود. حتما نبود که به غم زمانه نمی خندید.چرا عادت نکرده بودم؟ چرا خاموش شده بودم؟ چه آفتی به من زد؟ باغبان حواسش بود؟ آسمون مست جنونی! آسمون تشنه ی خونی! لذت می بردی از خفه کردن صدای خنده های بی دلیلم؟ از خاکستر کردن شادمان بودن بی بهانه ام؟

می دانستم . می شناختم این غم نامه ی تلخ را که توی سرتاپایم نوشته بودی. سالها بود که فهمیده بودم این غم ازلی و ابدی را. فراموش کرده بودم آن من دیرین را. او که مرده بود. او که کشته بودی اش. پس چرا این قاب عکس ها همان قاب عکس هاست؟ پس چرا این یادگاریها همان یادگاریهاست؟ پس چرا این تن همان تن است؟ باید بخندم؟ باید به گریه هایم بخندم؟ دارم خواب می بینم؟

آسمان. تیشه ات نشکسته. این جا را دروغ می گفت. روی پایم نمانده ام. توی ترانه هایم نمانده ام. زندگی یک حباب روی آب نبود. تلخ است ولی اعتراف می کنم. تو بُردی آسمان. تو سالهاست که برده ای. مرا از تنم گرفتی. سالهاست که تکه تکه ام کرده ای. تو راست می گفتی. باغبان نفهمید. باغبان هیچ گاه نفهمید که چه آفتی به من زد.

قصه ی من

ذهن تبدار...

ما را در سایت ذهن تبدار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: دوشنبه 22 بهمن 1397 ساعت: 22:24

صفحه بندی