خرید بک لینک

تکستهایی که برات نمی‌فرستم (۱)

دلم تنگ شده

نمی‌تونم گریه کنم

نمی‌تونم هنوز باور کنم جای خالیتو

هنوز نمی‌تونم درک کنم دنیام بدون تو قراره چه شکلی باشه

منتظرم انگار همه‌ی اینا تموم شه، بهت زنگ بزنم و برات تعریف‌ کنم

برات تعریف کنم و تو آرومم کنی، مثل‌ همیشه

بهم بگی درست میشه، بهم بگی‌ کنارمی...

نگرانتم

مواظب خودت هستی؟

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:22

تکستهایی که برات نمی‌فرستم (۴)

دوز قرصامو دو برابر کرده. حالا دو برابر بیشتر بی‌خیالم. حالا دیگه نمی‌تونم گریه کنم. یه چیزی ولی ته دلم میدونه که اوضاع آروم نیست. که اینا همش خاکستر روی آتیشه. یه چیزی ته دلم هست که مدام داره می‌جوشه و دارن روش خاک می‌ریزن.

تو کجایی؟ لعنت به همه‌ی چیزایی که یادم میندازن که ندارمت.

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:22

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.

یکشنبه ۱۱‌ فروردین ۹۸ اینجا نوشتم: چرا عاشق نمی‌شوم؟

امشب بامداد چهارشنبه ۱۸ دی ۹۸ می‌نویسم کاش عاشق‌ نمی‌شدم.

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:45

یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۸ اینجا نوشتم: چرا عاشق نمیشوم؟ امشب بامداد چهارشنبه ۱۸ دی ۹۸ مینویسم کاش عاشق نمیشدم.

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 1:10

دلم تنگ شده

نمیتونم گریه کنم

نمیتونم هنوز باور کنم جای خالیتو

هنوز نمیتونم درک کنم دنیام بدون تو قراره چه شکلی باشه

منتظرم انگار همهی اینا تموم شه، بهت زنگ بزنم و برات تعریف کنم

برات تعریف کنم و تو آرومم کنی، مثل همیشه

بهم بگی درست میشه، بهم بگی کنارمی...

نگرانتم

مواظب خودت هستی؟

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:40

کاش تو خوابم نمیدیدمت. حالا چهجوری دوباره باور کنم نیستی؟

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:40

عقلم میگه دلم نباید برات تنگ شه. نباید یادت بیفتم. نباید دوباره آرزو کنم که ببینمت. نباید بهت بگم حالم چقدر خرابه. دلم هی میشکنه. هی مچاله میشه. نفسام کوتاه میشه. فایدهای نداره. دنیا خیلی بیانصاف بود که ما رو گذاشت تو این دوراهی.

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:40

دوز قرصامو دو برابر کرده. حالا دو برابر بیشتر بیخیالم. حالا دیگه نمیتونم گریه کنم. یه چیزی ولی ته دلم میدونه که اوضاع آروم نیست. که اینا همش خاکستر روی آتیشه. یه چیزی ته دلم هست که مدام داره میجوشه و دارن روش خاک میریزن.

تو کجایی؟ لعنت به همهی چیزایی که یادم میندازن که ندارمت.

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:40

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده گلی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار؟

ای بس بهارها که بهاری نداشتم...

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: دوشنبه 22 بهمن 1397 ساعت: 22:24

و من تازه دارم می فهمم که غم لعنتی چطور مثل باد سرد پاییز به من زد، وقتی توی اوج افسردگی، وقتی دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند و هر شور و شوق و جنبشی به چشمم پوچ و عبث می آید، وقتی سال تحویل می شود و لبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: دوشنبه 22 بهمن 1397 ساعت: 22:24

The hardest part is to know That you have always been Completely alone … زمانی می آید که می فهمی به هیچ کس غیر از خودت نباید تکیه کنی. زمانی می آید که می فهمی تمام این مدت چقدر تنها بوده ای. می فهمی زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: دوشنبه 22 بهمن 1397 ساعت: 22:24

از وقتی یادمه مسکّن خوردن رو دوست نداشتم. همیشه فکر می کردم مسکن خوردن فقط دردو تسکین می ده، فقط دردو کم می کنه، اما مشکل من درد نبود. مشکل من اون چیزی بود که باعث درد شده بود. مسکّن خوردن درد منو تسکین می داد، ولی خود اون عامل دردو حذف نمی کرد! وقتی به خودم می اومدم اثر مسکن از بین رفته بود و یا باید بقیه ی دردتو تحمل می کردی یا یه مسکن قوی تر می خوردی!داشتم فکر می کردم شاید زندگی هم همین طوره، حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 12:15

ز ما گذشت، ولی ظلم این چنین شدنیست؟

که عمر کس به سر آید به رنج ها و ماتم ها؟!

برچسب: شاعرت,گذشته,محزون,مستاصل, نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:28

بگویید "به نومیدی" اش سخت "معتاد" بود

آنقدر که تمام عمر یک بازنده باقی ماند

بگویید برنده ها را دید، حسرت کشید، گریست

ولی هرگز قدمی برنداشت

بگویید راه را نمی دانست

سخت به آینده بی اطمینان بود

بگویید نومیدی اش تسکینش می داد و ویرانش می کرد

بگویید و بعد فراموشش کنید

خودش هم می دانست

تقدیر بازنده ها

همیشه فراموش شدن است.

برچسب: نومیدی,معتادم, نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:28

از ظهر تا حالا مدام خون می آید توی دهانم و مجبورم قورتش بدهم. ورم صورتم که به اندازه ی یک پرتقال بود به زور کمپرس های متوالی یخ کم شده و جز مایعات هیچ چیز نتوانسته ام بخورم. نیم ساعت پیش بود که بالاخره گفتم: "عجب غلطی کردما." مامان جواب داد: "بالاخره که باید می کشیدیش." رفتم توی فکر. چند ماه بود که آبسه های گاه و بیگاه این دندان عقل نیمه رویش یافته و دردهای مزخرفش را تحمل کرده بودم؟ چند ماه بود ادامه مطلب

برچسب: نهفته, نویسنده: سجاد احمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:28

صفحه بندی