عقل های نهفته ی من

خرید بک لینک
از ظهر تا حالا مدام خون می آید توی دهانم و مجبورم قورتش بدهم. ورم صورتم که به اندازه ی یک پرتقال بود به زور کمپرس های متوالی یخ کم شده و جز مایعات هیچ چیز نتوانسته ام بخورم. نیم ساعت پیش بود که بالاخره گفتم: "عجب غلطی کردما." مامان جواب داد: "بالاخره که باید می کشیدیش."

رفتم توی فکر. چند ماه بود که آبسه های گاه و بیگاه این دندان عقل نیمه رویش یافته و دردهای مزخرفش را تحمل کرده بودم؟ چند ماه بود که تاج نصفه و نیمه اش گونه ام را مدام زخم می کرد؟ چند بار شب های امتحان را با مسکن های پشت سر هم سر کرده بودم با این فکر که: "بعد امتحانا می کشمش" و بعد از امتحانها بی خیالش شده بودم؟

می ترسیدم؟ می ترسیدم. فریاد های شبانه برادرم بعد از جراحی دندان عقل را از یاد نبرده بودم که حاضر بودم تمام اذیت های آن تاج نصفه ی ته دهانم را تحمل کنم. هر بار توی آینه ی دستشویی نگاهش می کردم می دانستم بالاخره روزی رفتنی ست ولی چرا همه اش آن روز را به تاخیر می انداختم؟

بالاخره که باید می کشیدمش! یا باید می کشیدمش یا از ترس درد جراحی با تمام آزارهای مزخرفش کنار می آمدم. بالاخره کشیدمش! این خونهای توی دهان، این ورم اندازه ی پرتقال، این درد تا یکی دو هفته ی دیگر خوب می شود و دیگر با نگاه کردن توی آینه ی دستشویی به جای خالی تر و تمیز دندان بدقلقم پوزخند خواهم زد.

رفته ام توی فکر. با دندان عقل های زندگی ام چه کرده بودم؟ تا کی می خواستم از ترس درد کشیدن، درد بکشم؟ کجای زندگی ام می خواستم دندانهای بدقلقم را برای همیشه دور بیندازم؟ نکند آخرش هم جرات نکنم. نکند این دندان عقل ها تا آخر توی زندگی ام بمانند، بپوسند و بیچاره ام کنند؟

ذهن تبدار...

ما را در سایت ذهن تبدار دنبال می‌کنید

برچسب: نهفته, نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:28

صفحه بندی